کلاس ششم ابتدایی که بودم فقط با یک نفر از همکلاسی هایم در حد خاطره گویی معاشرت می کردم و خاطرات زیبایی از زبان او شنیده ام که یکی را می خواهم تعریف کنم.

او درباره بچگی خودش برایم تعریف کرد و گفت: وقتی بچه تر بودم مادرم بهم میگفت تو باید ریاضی دان شوی و زندگی خوبی را برای خودت بسازی و من هم فکرم این بود که اگر ریاضی بفهمم دیگر زندگی ام بهشت می شود.

تمام وقتم را صرف فهم ریاضی میکردم و هدفم همین بود،البته پدرم یکی اهل دین بود و همه اش در حال نماز بود و خیلی هم تندخو و بد اخلاق بود.

او فکر اش عجیب بود و دیدگاه اشتباهی درباره زندگی و خانواده داشت مثلا میگفت بچه نباید کاری را خودش انجام دهد چون سنش کم است یا باید تنبیه بدنی شود باز هم بخاطر سن اش و بچگی اش.

مادرم هم او را تایید میکرد.

آنقدر پیش ریاضی رفتم و به علاقه ریاضی کاوش کردم تا سر از کتاب های برنامه نویسی مادرم در دوران دبیرستان درآوردم و به برنامه نویسی علاقه مند شدم.

با نمایش علاقه ام به پدر و مادرم،آنها بویژه پدرم به من بیشتر بی مهری کردند و پدرم دائما در حال کتک زدن من بود یا سرم فریاد میکشید و بهم ناسزا می گفت که البته از بچگی با چنین رفتاری از او روبرو بودم ولی آن روز ها بد تر شده بود.

او معتقد بود بچه سن اش کم است و حق ندارد نخبه برنامه نویس شود ولی مادر کمی تشویقم می کرد آن هم در غیاب پدرم.

چند بار کد های ساده از برنامه نویسی که برایم قابل فهم بود را به پدرم با خوشحالی نشان دادم و گفتم ببین بابا،این ها را من یاد گرفته ام ولی او به من تندی کرد آن هم از ایراد های جزئی مثلا چرا این گوشه از ورقه را خالی گذاشتی؟؟

هر بار هم من بدون دانستن دلیل پرخاش آنها به گریه و نا امیدی می افتادم.

او می گفتم پدرم مرا از اول به دلیل اعتقاد اشتباه اش که میگفت بچه که نفهمید و

لجبازی کرد باید کتک بخورد،از بچگی دو سالگی ام تا همین حال در مواقعی مرا کتک میزند و به این دلیل من احساس می کنم بچگی نکرده ام.

خیلی دلم به حالش سوخت،پدرش عجب آدمی بود،مگر بچه زدن دارد!!

آن لحظه بود که به خودم گفتم اگر من جای خدا بود،به عده ایی سرطان میدادم،به عده ایی نا توانی و عده ایی هم مرگ.

این است نتیجه نفوذ دین به بخش های دیگر زندگی که باعث از هم گسستگی آن می شود.

حال حکایت دین اسلام هم این چنین است،در این دین خدا بنده را امتحان میکند و او را در سختی قرار میدهد و در طول زندگی فرد این عمل تکرار میشود،میتوان گفت آن دیگر زندگی نیست و عذابی بیش نیست.

وقتی اسلام با دستور جنگ و مخالفت با دشمنان وارد ت شود،می گوید ت باید ضد دشمنان و غیر اسلامی ها باشد چون آنها کافر اند ولی نمی گوید اگر قدرت دست آنها بود چه؟

اگر با مخالفت با آنها،مردم یک کشور به فقر و بیچارگی بیفتند چه؟

این است دلیل جدایی دین از ت چون ت وابسته به دین حتما جایی می لنگد و ناقص می ماند.

در حقیقت خدا در این دین حکم پدری را دارد که بچه را که همان مثال از بنده است به سختی می اندازد به نیت امتحان کردن بچه،مثلا بچه را کتک میزند برای آزمایش.

اگر شما آن بچه بودید چه می کردید؟

در دین مسیحیت، خدا همان پدری مهربان است که بندگان را دوست دارد و حاضر به سعادتمند کردن و خوشی و خرمی آنها است.

در کشور ما از زمان ظهور انقلاب اسلامی تا حال شاهد تغییرات خوبی بوده اییم ولی اگر تفکراتمان را بعد از انقلاب تا حال اصلاح میکردیم تا حالا پیشرفتمان چند صد برابر میشد.

همه میدانیم که قدرت دست کشور های غربی است و بهترین فرهنگ و اقتصاد را دارند و توانمندی بالا تر از ما را صاحب اند پس چرا با فرهنگ غربی میجنگیم؟مگر فرهنگ بدی است؟

مگر روشن فکر بودن،مهربان بودن،دوست داشتن،محدود نبودن،راحت زندگی کردن،لذت بردن،رفاه داشتن بد است؟؟

درباره آن دوستم هم باید بگویم که دوران کتک خوردن و ظلم دیدن او از پدرش تمام شد ولی الان از حال او به تازگی آگاه شدم که رابطه بسیار سردی با اطرافیان و رابطه بدی با والدینش بویژه با پدرش دارد و دوچار مشکلات و کمبود های روانی است.

باید به پدرانی که این مدلی بچه را تربیت میکنند بگویم که خسته نباشید،شما در حال کندن چاهی هستید که خودتان و خانواده تان از جمله فرزندان با هر بار بیل زدن شما بیشتر پایین میروید و راه نجاتی وجود نخواهد داشت.

هر چقدر تا حالا این روش را ادامه دادید،دیگر قابل جبران نیست.

در انتهای این بحث باید بگویم

آدم نفهم باشد ولی مثل بعضی ها نباشد.

البته هدفم از این بحث آوردن مثال درباره دین و ت بود و تمرکز روی خانواده و پدر دوستم نبود ولی خواستم یک خاطره هم گفته باشم.

شمایی که این مطلب را میخوانید،باید در صفحات دیگر وبلاگ حتما خوانده باشید،هر کس یک اعتقادی دارد و نمی توان گفت این اعتقاد اشتباه است و آن درست پس اگر احساس میکنید که مطالبم در این صفحه نادرست است پیشنهاد می کنم دیگر به این وبلاگ نیایید

maskale98@gmail.com

متاسفانه کانالی که برای افراد ABDL توی تلگرام زدیم، دیگر قابل نمایش با جستجو نیست، ما هم مطالب کانال را از تلگرام به اینستاگرام منتقل کردیم ولی هنوز کامل نیست.

پس آی دی حساب وبلاگ در اینستاگرام

diaper_abdl_pooshak

بازگشت الناز به پوشک

کودکی هر کس چگونه است؟؟

سام و مهمانی غریبه ها

دیگر بزرگ شده ام، چرا؟؟

احساس یک انسان چگونه است!!

دوستی که به خانه ما آمد

سازگاری جامعه امروز

هم ,دین ,بچه ,ولی ,حال ,های ,بود و ,در حال ,بچه را ,برنامه نویسی ,دارد و

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

adfordiscsalz homecoffee1 credkaimera پونه پلاس medical-c newtech1010 dahomb flatanatgio tilda tictapytan