وقتی برای اولین بار همراه مادرم با کارنامه دبستانم به مدرسه راهنمایی یا دبیرستان دوره اول وارد شدم برایم خیلی مبهم و سخت به نظر می رسید.

مثل یک بچه تازه متولد، حسابی ترسیده و بودم و کلی فرضیه برای خودم ساخته بودم که اینجا این طوری است و یا شاید هم آن طوری است.

وقتی همراه مادرم وارد دفتر معاون مدرسه راهنمایی شدیم،او کارنامه دبستانم را روی میز معاون گذاشت و معاون با حساسیت تمام شروع کرد به دیدن ریز نمراتم.

همه 20 بود منهای کلاس پنجمم که یک در کارنامه داشتم و معدلم باز هم شده بود حدودا نزدیک 20.

معاون با ذوق و خوش رویی گفت<<این که شاگرد زرنگ است،آفرین به این نمراتی که داری،خوش آمدی،ما دنبال همچین کسانی هستیم>> بعدش هم شروع کردن به بررسی کپی شناسنامه ام و نام نویسی. . . .

بعد از دو ماه و یک هفته،ماه شروع مدرسه رسید و تازه من کلاس هفتمی شده بودم.

آن زمان تنها تفکرم این بود که هر آدمی از بچگی تا 8 سالگی،دقیقا مثل خودم،پوشک یا لاستیکی می شود و بعدش هم تنها زندگی می کند و اگر هم ازدواج کند،اتفاق خاصی برایش نمی افتد. نمیدانستم که دوست داشتن چیست.

تقریبا روند کلاس هایمان ادامه پیدا کرد و به آبان رسیدیم. در مدرسه راهنمایی ام،رسم این بود کلاس برای ورود به کلاس بیشتر صف تشکیل شود تا چیز دیگر،بنابرین ما زیاد توی صف قرار میگرفتیم و گاهی با هم صحبت می کردیم.

من در همان ماه اول،یک دوست مثل خودم آرام و حسابی پیدا کردم که با او کاملا راحت بودم ولی هنوز چیزی از عشق و دوست داشتن واقعی نمیفهمیدم تا اینکه یک روز در صف چشمم به پسری افتاد که انگار قبلا توی آن مدرسه نبود و تازه آمده بود، او هم عاشق تقلید از خواننده ها از جمله خواننده های قدیمی مثل فرهاد بود.

چهره اش من را به یک احساس عجیب و غریب فرو میبرد و من تمام مدت نگاهم به او بود تا اینکه او هم آرام آرام فهمید که توجه ام به اوست.

او سعی کرد بیشتر مرا جذب خودش کند پس یک روز در هنگام ورود به کلاس، روبروی من قرار گرفت و بخشی از اول آهنگ جمعه ها از فرهاد را خواند (فقط این بخش اش را*بوی عیدی بوی توپ،بوی کاغذ رنگی . . . .*) و بعد هم به کلاس خودش رفت.

من دیگر توان دوست نشدن با او را نداشتم و میخواستم هر طور که شده با او آشنا بشوم و سرآخر هم این اتفاق افتاد.

خیلی زود با هم صمیمی شدیم و من تصمیم گرفتم به او بگویم داداش و به خودش هم گفتم و پذیرفت.

این جا بود که برای اولین بار در زندگی من،معنای عشق و عاشقی و دوستی واقعی شکفت و این شکوفه بعد ها به رشد تکاملی و خاص خودش رسید و مثل یک درخت استوار،پایه و بنای زندگی من را ساخت.

درباره دوران دبیرستان شما چیزی نمیدانم ولی وقتی آن سه سال شیرین راهنمایی ام تمام شد، بویژه کلاس هشتمم،دوران دبیرستانم شروع شد که با راهنمایی دقیقا 0 درجه فرق داشت.

برخلاف آن لذت ها و علایقی که در راهنمایی داشتم و آن ارتباط ها و دوستی ها و خرمی ها و آن بچه های با احساس و با معرفت راهنمایی،دبیرستان سرشار از بی رحمی و تنهایی و بی معرفتی از سوی بچه هایش بود.

آن همه رفیق نزدیک و دوست داشتنی که کلاس هفتم و هشتم پیدا کرده بودم، دیگر خبری از آنها در دبیرستان نبود.

خلاصه خیلی تنها و ناامید شدم و وضعیت روانی بدی پیدا کردم.

این را همه میدانند،یک فرد abdl مثل من،یک نوع بیماری از لحاظ جنسی دارد که به آن بیماری پوشک خواهی هم می گویند و این افراد نباید تحت شرایط بد و ناامید کننده قرار گیرند چون دیر امید خود را باز می یابند ولی من در این شرایط قرار گرفتم و به شدت اذیت شدم.

بعد سه سال دبیرستان و گذراندن کلاس های دهم و یازدهم و دوازدهم و درس خواندن کنکور و دادن امتحان کنکور که سرشار از استرس بود،تازه روز هایی برایم آغاز شد که به ناامیدی و تنهایی ام عادت کرده بودم و ناله هم میکردم.

گاهی به خودم می گفتم؛چرا؟؟!! من با آن همه احساسات و مسائلی که دارم باید در چنین وضعی قرار بگیرم ولی جواب این چرا جز پژواکی نیست که خودش هم می گوید چرا چرا چرا چ . . . .

الان که دانشجو هستم ولی همچنان یادم می آید از آن شب مهمانی و پوشک و توپ بازی تا دوره دبستانم و اتفاقات این دوران و تا لذت دوران راهنمایی و تلخی دبیرستان!!!!

لذت هایم غرق در سیاهی شد.

وقتی 13 ساله بودم و کلاس هفتم،خواهرم تازه به دنیا آمده بود و مادرم مثل بچگی خودم،بیشتر لاستیکی اش می کرد و گاهی هم پوشک.

من هم کنجکاو از احساس او دوست داشتم با او هم سن شوم و دوباره بچه بشوم ولی مادرم میگفت <<تو جای پدرش هستی . . . .>>

ولی من اصرار داشتم و میگفتم که باید مثل خواهر کوچکم لاستیکی شوم و بعدش هم با او بازی کنم.

این اصرار من باعث شد که آخر سر خودم دست به کار شوم و یک روز که در خانه تنها بود،یکی از لاستیکی های خواهرم را بردارم و یک کهنه هم داخلش بگذارم و خودم را خیلی خوشگل و فانتزی پوشک کنم.

این خاطره به قدری برایم شیرین و لذت بخش است که یکی از بهترین اتفاقات دوران نوجوانی من است.

این خاطره ها حالا تنها چیزی است که آرامم می کند،فکر به این اتفاقات لذت بخش و تکرار نشدنی.

الان ساله ام و خیلی تنها هستم،به قدری که حتی احساس می کنم خدایی هم ندارم تا با او درد و دل کنم، همه ی دوستانم را از دوره راهنمایی را از دست دادم و الان رویای من داشتن یک رفیق مثل خودم است،نمیدانم ممکن است یا نه ولی من باید یک دوست آن هم مثل خودم ABDL داشته باشم تا درکم کند.

شما که این نوشته ها را می خوانید،اگر این طور هستید، یعنی تنها هستید و درکم می کنید، هیچ اشکالی ندارد که با من آشنا شوید یا دوست!

فقط می توانم جیمیل بدهم؛

maskale98@gmail.com

متاسفانه کانالی که برای افراد ABDL توی تلگرام زدیم، دیگر قابل نمایش با جستجو نیست، ما هم مطالب کانال را از تلگرام به اینستاگرام منتقل کردیم ولی هنوز کامل نیست.

پس آی دی حساب وبلاگ در اینستاگرام

diaper_abdl_pooshak

بازگشت الناز به پوشک

کودکی هر کس چگونه است؟؟

سام و مهمانی غریبه ها

دیگر بزرگ شده ام، چرا؟؟

احساس یک انسان چگونه است!!

دوستی که به خانه ما آمد

سازگاری جامعه امروز

هم ,یک ,کلاس ,مثل ,ولی ,ها ,با او ,ها و ,شد که ,و به ,شوم و

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

yasfloverite vanet unacranve ejare000 mahin1000 tandysrayaneh اگه حال نداری یا بی حوصله ای بیا تو... risregersne sweatrocafal baghebluri