داستان ABDL نوشته شده سال 2019

دنیس پسری تنها و آشفته حال بود، او در کودکی به دلایل زیادی تا سن 6 سالگی ، توسط مادرش پوشک میشد و احساس بدی از این مورد داشت.

در سنین نوجوانی هم در جوی قرار گرفت که از لحاظ ارتباطی و معاشرتی خوب نبود و به شدت احساس تنهایی میکرد.

از آنجایی که در کشور های غربی رسم این است که پسران، دوست خود را معمولا دختر انتخاب می کنند، دنیس هم دختری را میشناخت و با هم در همان سن دوست بودند اما عجیب تر آنجا بود که دنیس هم علاقه داشت دوباره پوشک شود و هم دوست داشت، دوستانش پسر باشند تا دختر!

او به دنبال یک پسر ABDL مانند خود بود تا بتواند احساسات خود را به او بروز دهد.

سال ها بود که از دوستی دنیس با آنجلا می گذشت و آنها با هم خیلی راحت شده بودند و حتی به خانه هم میرفتند و همدیگر را در آغوش می کشیدند، ویژگی رفتاری دنیس و آنجلا با بقیه بچه های راهنمایی تفاوت داشت چون جفتشان بسیار آرام و مهربان بودند و از لحاظ روانی ، اهل لطافت بودند.

بعد از گذشت دو سال از آغاز دوستی دنیس و آنجلا، دنیس تصمیم گرفت علاقه خود به پوشک را به دوستش بگوید تا شاید آرام تر شود پس این تصمیم را عملی کرد و در روزی از روز های سال پایانی راهنمایی و آن هم در زنگ تفریح، در گوشه ایی از کلاس کنار هم نشستند و مشغول گفتگو شدند و دنیس این گونه بحث را شروع کرد؛

_بیا درباره خاطرات کودکی مان تعریف کنیم، تو در بچگی چه کار هایی کردی؟

آنجلا هم جواب داد ؛

_من وقتی کوچک بودم خیلی شلوغ بودم ولی وقتی بزرگ شدم، بسیار آرام و عاطفی از لحاظ رابطه شدم

ادامه بحث هم این چنین بود؛

_من دقیقا برعکس، از بچگی تا بزرگی ام هم چیز هایی را یاد گرفتم که شاید همسن هایم به آنها فکر نکنند

_مثلا چی؟؟

_همه چی، از بازی های بچگی تا نقشه کشیدنم برای بعضی ها چون میخواهم سر به سر شان بگذارم.

_من الان حوصله ی این کار ها را ندارم ترجیحا دوست دارم ساکت یک جا بنشینم و کاری با کار کسی نداشته باشم

_خاطره ایی نداری از بچگی ات؟؟

_چرا ولی کوتاه.

_بگو

_مثلا یک بار که خیلی پدر و مادرم را اذیت کردم و حسابی شلوغ کردم، مادرم من را برای تنبیه پوشک کرد، من هم نمیدانستم چطوری باید بجای دستشویی رفتن ، توی پوشک کارم را انجام دهم.

_این که خوب است،من وقتی کوچک بودم خیلی خودم را خیس میکردم و مادرم از دست من عاجز شده بود تا اینکه کمی نگذشت بعد از گرفتنم از پوشک در 3 سالگی، دوباره پوشکم میکرد و تا 6 سالگی پوشک میشدم.

_خیلی بد است، من از پوشک خاطره خوبی ندارم

_ولی من هنوز هم پوشک شدن را دوست دارم

با این حرف دنیس، آنجلا خیلی تعجب کرد و به خود گفت من با کسی دوست شده ام که هنوز خود را بچه میداند پس تصمیم گرفت دوستی خود را با دنیس به شکل غیرمستقیم کمرنگ کند و دوست دیگری پیدا کند.

همین هم شد و دوستی دنیس و آنجلا به این دلیل از بین رفت.

برای دنیس، دوباره زمان تنهایی و خودخوری رسیده بود ، او فکر نمیکرد که با گفتن چنین حرفی دوستش را از دست بدهد، تقریبا دوستی او با آنجلا تبدیل به یک خاطره سیاه شده بود.

با گذشت زمان و آغاز دوره دبیرستان، دنیس در جو دیگری قرار گرفت، بچه های شاد و شوخ طبع و دقیقا دارای ویژگی رفتاری برعکس دوران راهنمایی.

بیشتر پسر ها با دختر ها، گروه تشکیل میدادند و صحبت میکردند و بلند میخندیدند اما تنها بودن و تنها ماندن دنیس را به شدت منزوی کرده بود طوری که او همچنان در گوشه ایی تنها می نشست و خیره میشد به بچه هایی که مشغول عشق و حال خودشان بودند . . .

در یکی از روز هایی که طبق معمول خیره به نقطه ایی نگاه می کرد چشمش به پسری افتاد که تازه به آن دبیرستان آمده بود و یک جور هایی دلش خواست تا با او ارتباط برقرار کند و دوست شود اما در دفعات اول، رویش نشد تا جلو برود.

بعد از یک هفته نگاه کردن از دور به او طوری که او نفهمد، بالاخره تصمیمش را قطعی کرد و در حالی که او هم تنها بود، جلو رفت.

آهسته به او نزدیک شد و میخواست مثل خودش با شوخ طبعی با او برخورد کند، دستش را باز کرد و کف دستش را کمی عقب برد و بعد از کمی مکث، از پشت به باسن او زد.

بعد این اتفاق، او برگشت و چهره به چهره شدند، دنیس چهره اش از خجالت سرخ شد و به او گفت؛ ببخشید ، نشناختم ات و با صدایی آرام تر این را باری دیگر تکرار کرد.

پسر به چشمان دنیس با خونسردی خیره شد و از چشمانش اتفاق های تلخ زندگی دنیس را دید و دلش به حال او سوخت، فهمید که میخواهد با او دوست شود پس بعد از چند ثانیه نگاه عمیق به او، در یک لحظه و به طور آنی او را بغل کرد.

دنیس تعجب کرد و او هم بعد چند ثانیه،پسر را بغل کرد و بعد دوباره به چهره هم نگاه کردند، دنیس گفت؛ دوستم داری؟؟

پسر گفت؛مگر می شود پسری خوشگل و نازی مثل تو را دوست نداشت!!

بعد هم به دنیس گفت؛ بیا برویم یکجایی، کارت

دارم. دنیس سریع گفت؛کجا؟؟

پسر گفت: بیا تا بهت بگویم ولی دنیس دوباره پرسید و اصرار کرد تا بداند.

پسر گفت؛ میخواهم ببرمت خانه مان، پس اول بیا برویم توی یک کلاس خالی بنشینیم و با هم آشنا بشویم تا بعد از تمام شدن کلاس ها بیایی خانه ما.

اول دنیس مخالفت کرد و گفت من خانه کسی نمیروم ولی با اصرار پسر راضی شد.

به کلاس خالی رفتند و بیشتر با هم آشنا شدند، دنیس اسم پسر را پرسید و پسر خودش را معرفی کرد، انزو.

بعد صحبت های این دو دوست و تمام شدن کلاس ها بالاخره زمانش رسید که دنیس به خانه انزو برود و . .

وقتی به خانه رسیدند، انزو دست دنیس را گرفت و گفت بیا تا اتاقم را بهت نشان دهم و او را به اتاقش برد و جلوی دنیس ، کمی شلوارش را پایین آورد و پوشکش که کمی هم درونش ادرار کرده بود و زرد شده بود، معلوم شد و بعد به دنیس گفت؛ این را دیگر میدانی چیست!

دنیس با تعجب گفت؛ پوشک!! تو پوشک می شوی؟؟

_اره، تو هم دوست داری پوشک بپوشی؟

_من!؟ . . . . اخه! . . . . من نیاز به پوشک ندارم!

_حتی با اینکه دوستت از تو بخواهد؟؟

دنیس کمی مکث کرد و متقاعد شد تا پوشک شود.

انزو هم دنیس را پوشک کرد و در حالی که هنوز شلوار پایش نبود به او گفت؛ خیلی بهت می آید، خوشگل تر شدی!! از این به بعد همیشه بعد مدرسه بیا خانه ما تا اینجوری با هم حال کنیم.

دنیس در حالی که روی تخت خوابیده بود و دوباره به چهره انزو خیره شده بود، گفت باشد!!

maskale98@gmail.com

بازگشت الناز به پوشک

کودکی هر کس چگونه است؟؟

سام و مهمانی غریبه ها

دیگر بزرگ شده ام، چرا؟؟

احساس یک انسان چگونه است!!

دوستی که به خانه ما آمد

سازگاری جامعه امروز

دنیس ,هم ,پوشک ,دوست ,یک ,خانه ,کرد و ,بعد از ,به او ,شد و ,با هم

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

poabanrakad giquatesand تفریحات سالم thersegaso ساعت شنی inmutimad منو خودت grosinmiaman يک آيه در روز tarsimendkhial