صاحب وبلاگ الناز را پیدا کردیم و از او خواستیم که داستان خاطره ایی که در وبلاگ اش گذشته را ما هم اینجا قرار بدهیم؛

یکی از دوستان که مامان النازه، همین اشتباه رو مرتکب شده بود و الناز رو وقتی 3 ساله بوده در حالی که شبا جیش می کرده، از لاستیکی شب گرفته بود. وقتی مامان الناز این خاطره رو برام تعریف می کرد، الناز 9 سالش بود و فقط چند ماهی بود که شب ادراریش قطع شده بود. خاطره مربوط به وقتیه که الناز 7 سالش شده بود و تونسته بود با این مشکلش مامان رو حسابی ذله کنه. مامانش به خصوص از این شاکی بود که توی این چند سال نتونسته بود یه شب با خیال راحت و بدون اضطراب خونه ی فامیلا یا تو سفر و هتل بخوابه.

دوستم می گفت اون موقع همه ی راه ها رو امتحان کرده بودم، اما جواب نگرفته بودم و دیگه هیچ راه حلی به جز برگردوندن الناز به پوشک به ذهنم نمی خورد؛ اما می دونستم که اگه بخوام این کار رو بکنم با مقاومت شدید الناز رو به رو می شم و ضربه ی روحی سختی به الناز می خوره. بنا بر این یه راه حل ریسکی به ذهنم خورد.

الناز یه عمه نرگس و دختر عمه ی کوچیک تر از خودش به اسم سارا داره که به شدت دوستشون داره و همیشه آویزون مامان و باباست که ببرنش خونه ی اونا؛ در عین حال یه خرده هم از نرگس حساب می بره. مامان با هماهنگی بابا یه بهونه جور می کنن و یه سفر دوتایی چند روزه ترتیب می دن به شهری که فلان خویشاوندشون زندگی می کنه. وقتی الناز می گه من رو هم ببرید بهش می گن که تو باید بری مدرسه و راه دوره و خسته می شی و فلان و بهمان و می تونی این چند روز رو پیش عمه و دختر عمه بمونی.

خلاصه، مامان الناز می ره و لاستیکی و پوشک تهیه می کنه و می بره می ذاره خونه ی عمه خانوم و توجیهش می کنه. بعد هم روز موعود فرا می رسه و بچه رو می رسونن مدرسه و می گن <<ظهر عمه نرگس می آد دنبالت که ببردت خونه شون>>. همه چی تا شب خوب پیش می ره تا این که وقت خواب بچه ها می شه. وقتی الناز می خواد بره توی اتاق دختر عمه بخوابه، عمه صداش می کنه و دو تا رختخواب توی یه اتاق دیگه برای خودش و الناز می اندازه و ازش می خواد شب رو پیش عمه بخوابه. بعد هم بهش می گه <<توی خونه ی ما هیچ کس رختخوابش رو نباید خیس بکنه؛ حتی اگه مثل الناز خانوم مهمون باشه>>. الناز اول سعی می کنه کلاً مسئله رو انکار کنه، ولی متوجه می شه عمه خبرا رو داره و انکار فایده نداره. با این حال تا این جای کار هنوز نمی دونه چه خوابی براش دیدند. عمه از الناز می پرسه <<چی کار کنیم که مطمئن بشیم که رختخوابا خشک می مونند>>؟ الناز می گه <<من همین الان رفتم دستشویی>>. عمه می گه <<از کجا معلوم که دیگه جیشت تموم شده باشه و تا صبح دیگه جیش نداشته باشی>>؟ الناز می گه <<دوباره همین الان می رم دستشویی>>. عمه می گه <<باز هم نمی شه مطمئن شد>>. می گه <<تو وسط شب منو صدا کن که دوباره برم دستشویی>>. جواب می ده که <<ممکنه من هم خواب بمونم>>. خلاصه هر چی الناز جواب می ده، عمه هم یه جواب آماده می ذاره تو کاسه اش. بالاخره الناز کم می آره و نوبت عمه می شه که بسته ی پیشنهادیش رو بذاره رو میز! و می گه <<من یه راه بلدم که مطمئنم جواب می ده>>. بعد از توی کمد یه لاستیکی و پوشک بر می داره و می گه <<اینا رو بپوش که اگه یهو شب جیش کردی، رختخوابت خیس نشه>>. وقتی الناز لاستیکی و پوشک رو می بینه، رنگ از روش می پره و می ره تو حالت گریه و غرغر و می گه <<من بزرگ شدم>>، <<لاستیکی مال نی نی کوچولوها ست>>. عمه جواب می ده <<اینا مال هر کسیه که نتونه تو خواب جیشش رو نگه داره، چه نی نی باشه چه مثل تو یه دخترِ خانوم و بزرگ>>. خلاصه از عمه اصرار و از الناز انکار. بالاخره حوصله ی عمه سر می ره و به این نتیجه می رسه که حرف زدن فایده نداره و نمی شه مسالمت آمیز مسئله رو حل کرد. اینه که وارد فاز عملی می شه. بچه رو تو بغل می گیره و ناز و نوازش و قربونت برم و . و در یه فرصت مناسب بچه رو می خوابونه روی تشک. و بعد با هزار مصیبت و بعد از کلی وقت کلنجار رفتن با کوچولو و تحمل جیغ و داد و استقامت و ضربات بی امان لگد، بالاخره دامن و الناز به زور در می آد و بندای لاستیکی دور کمرش بسته می شه و کار تموم می شه. عمه شروع می کنه به قربون صدقه رفتن الناز که بارک الله شدی یه دختر خوب. اما الناز می ره زیر لحاف و روش رو می کنه اون ور و هم همچنان گریه و غرغر می کنه. عمه دامن و رو می ذاره کنار دست الناز که اگه خواست بپوشه. بعد هم با خونسردی توی رختخوابش می خوابه. کم کم گریه ی الناز تموم می شه و خوابش می بره. عمه ناچار شده بود توی شب بره سراغ بچه و لاستیکی رو که زیر بارون لگد نتونسته بود کاملاً درست ببنده، مرتب کنه که نم پس نده.

نرگس به مامان الناز گفته بود که <<صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم و الناز رو چک کردم. دیدم پوشکش کاملاً خیسه، اما خوشبختانه همه چی مرتبه و بچه به رختخواب پس نداده>>. ضمناً می بینه که لباسای الناز هم هنوز کنارشه و الناز دیشب بعد از اون جدال اونا رو دوباره نپوشیده. یه خرده وقت بعد و البته خوشبختانه قبل از بیدار شدن دختر نرگس، الناز از خواب بیدار می شه و عمه رو صدا می زنه. وقتی عمه می ره سر وقتش می بینه هنوز زیر لحافه و جرئت نداره بیاد بیرون. نرگس با ملایمت و ناز و نوازش الناز رو از رختخواب بیرون می آره و بهش اطمینان می ده که سارا هنوز خوابه و کس دیگه ای هم خونه نیست. بعد بچه رو همون طوری از رختخواب بیرون می آره و می بردش دستشویی و بازش می کنه و با شیلنگ دستشویی پایین تنه ی بچه رو می شوره و لباس هاش رو بهش می ده که بپوشه. تو تموم این مدت الناز هیچ حرفی با نرگس نمی زنه و حالت قهر داشته. عمه هی براش از این حرفا می زنه که <<ببین با این که رفته بودی دستشویی، باز جیش کردی>>، <<چقدر راحتتر بود که خشک از خواب بیدار شدی>>، <<این پوشک رو می شه انداخت دور، اما اگه لباسات و رختخوابت خیس شده بود، همه رو باید می شستیم>>، <<تازه آبروت جلوی سارا و باباش می رفت، اما حالا هیچ کس خبردار نشد>>، <<لاستیکی که خجالت نداره>>، <<آدم از عمه اش که خجالت نمی کشه>> و خلاصه نطق طولانی راجع به مزایای پوشک براش ارائه داده بود!

با همین حالت قهر بچه رو رسونده بودند به مدرسه. بعد از مدرسه و تا عصر بر اثر تلاشای نرگس و بازی با سارا کم کم یخ الناز باز شد. اما شب بعد از شام، الناز جیم شد و برای فرار از لاستیکی، بی خبر رفت روی تخت سارا خودش رو به خواب زد. فکر کرده بود که وقتی فکر کنند خوابش برده، دست از سرش بر می دارند. نرگس وانمود کرد که باور کرده که الناز خوابه و حرفی باهاش نزد؛ اما بر خلاف امیدواری الناز، بچه رو زد زیر بغل و بردش به همون رختخواب دیشبی. و بعد لباس بچه رو در آورد و لاستیکیش کرد. الناز هم چون نمی خواست ضایع بشه و لو بره که بیدار بوده، مقاومتی نکرد. نرگس نگران بود که چون الناز می خواسته یواشکی نقشه اش رو اجرا بکنه، احتمالاً نرفته دستشویی و بنا بر این امشب مشکل پیش می آد. با این حال احساس کرد که مناسب نیست نقش بازی الناز رو به هم بزنه و بفرستدش دستشویی. بنا بر این فکر کرد تنها کار ممکن اینه که شب بلند شه و بچه رو چک کنه که اگه خیس کرده، وسط شب عوضش کنه.

اما نگرانی نرگس یه جور دیگه حل شد. یعنی نیم ساعت بعد، الناز که گویا هنوز خوابش نبرده بود، عمه رو از آشپزخونه صدا زد و آروم و با شرمندگی گفت جیش داره. نرگس برای این که وانمود کنه نقش بازی الناز رو باور کرده، کلی الناز رو تشویق کرد که برای دستشویی از خواب بیدار شده! بعد هم بچه رو توی رختخواب باز کرد. الناز لباساش رو پوشید و سریع رفت دستشویی و برگشت به اتاق. وقتی می بینه که عمه با پوشک و لاستیکی توی دستش منتظرشه، باز -البته نه به شدت دیشب- شروع کرد به غر و لند و گریه و با مطرح کردن این که همین حالا توی دستشویی جیش کرده، سعی کرد مانع از لاستیکی شدنش بشه. اما زود متوجه شد که عمه تو کارش جدیه و ناچار این بار بدون مقاومت فیزیکی به لاستیکی تن داد. عمه بعد از لاستیکی، و دامن بچه رو هم پاش می کنه.

صبح، مثل روز قبل، الناز زودتر از سارا بیدار می شه و توی دستشویی لاستیکیش باز می شه و شسته می شه و لباس هاش رو می پوشه و روزش رو با رفتن به مدرسه شروع می کنه. الناز اون روز هم سعی می کرد خودش رو از دست نرگس ناراحت نشون بده، اما زودتر از دیروز یخش باز می شه و دوباره صمیمی با عمه.

دو شب دیگه ای که الناز خونه ی نرگس بود، دیگه به اون صورت مقاومتی در برابر لاستیکی شدن نشون نداد؛ حتی غر و لندهای موقع لاستیکی شدن هم قطع شد.

بالاخره شب پنجم مامان و بابا از سفر می رسند و می آن پی الناز و می برندش خونه. لابد الناز فکر می کنه که همه چی دیگه تموم شد. و احتمالاً نمی دونسته که همه ی این قضایا، مقدمه ی از این به بعده! توی خونه سوغاتی های الناز و جایزه ی این که خونه ی عمه دختر خوبی بوده و عمه نرگس خیلی تعریفش رو کرده، بهش می دن. موقع خواب مامان رفت سر تخت الناز و باهاش شروع کرد به گپ زدن. در ضمن صحبتاش گفت <<عمه می گفت این چند شب که خونه ی عمه خوابیدی، رختخوابای عمه رو اصلاً خیس نکردی>>. الناز با افتخار می گه <<نه>>. مامان می ره تو فاز این که یه جوری خود بچه به لاستیکی شدن در این چند شب و رضایتش از این کار اقرار کنه. اما بچه هیچ اشاره ای به لاستیکی شدنش نمی کنه. گویا که خود ایشون بودند که این چند شب افتخار آفریدند و خودشون رو خشک نگه داشتند! بالاخره مامان ناچار می شه خودش بگه که از لاستیکی شدن الناز خبر داره. الناز اول سعی کرد انکار کنه، ولی زود فهمید که چاره ای نداره و راه دررویی نیست. مامان پرسید <<دیدی چقدر راحته که آدم شب لاستیکی بشه و صبح جاش خشک باشه. دوست داری از این به بعد شبا لاستیکیت کنم؟>> الناز شروع کرد به جواب دادن که <<اصلاً خوب نبود>>، <<لاستیکی اذیتم می کرد>>، <<لاستیکی مال بچه ها ست>>، <<من بزرگ شدم>>، <<اگه لاستیکی بشم، همه به من می خندند>> و . مامان هم جواب داد که <<حالا چند شب امتحانی بپوش. اگه خوشت نیومد دیگه نپوش. مطمئن باش به کسی هم نمی گم، حتی به بابا>>. بالاخره اون شب به هر ضرب و زوری که بود، مامان با تحمل غرغر و گریه و چند تا لگد، الناز خانوم رو لاستیکی کرد و البته شب های بعد، کار راحت تر شد و ظرف چند شب، مقاومت الناز در برابر لاستیکی شدن کاملاً از بین رفت. مامان مطمئن بود که اگه چند شب مقدماتی خونه ی نرگس نبود، هرگز نمی تونست الناز رو وادار به قبول این قضیه بکنه. به این ترتیب الناز تا یک سال و نیم بعد که شب ادراریش به تدریج قطع شد، هر شب رو با لاستیکی طی کرد و مامانش رو از دردسرهای هر روزه راحت کرد.

بازگشت الناز به پوشک

کودکی هر کس چگونه است؟؟

سام و مهمانی غریبه ها

دیگر بزرگ شده ام، چرا؟؟

احساس یک انسان چگونه است!!

دوستی که به خانه ما آمد

سازگاری جامعه امروز

الناز ,رو ,عمه ,کنه ,شب ,هم ,می شه ,می کنه ,می گه ,بچه رو ,الناز می

مشخصات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

atenabax مطالب اینترنتی shz-sina دروغ چت | sandfilter4 emobglycsym roatucilbui amozzabanb nahidfile samadias